تبليغاتX
کاش می شد سرنوشت مرا از سر نوشت!
کاش می شد سرنوشت مرا از سر نوشت!


¿تولد یا مرگ؟

شنبه هفتم مرداد 1385
                                                                                                    

 

سلام امروز روز تولده منه ولی این تولد با مرگ یکی از بهترینهام شروع شد و این تقصیر لج بازی های من

 بود شاید اگه من اینقدر خودخواه نبودم اون الان زنده بود...من تصمیم گرفتم دیگه روز تولدمو جشن

نگیرم تا شاید تنبیهی باشه برای خودخواه بودنم!در هر حال امیدوارم دخترعموی نازم الان راحت و اروم به

به خواب ابدی رفته باشه ... 

روحش شاد...

  

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 8:32 توسط : ملودی

»» ««

¿خانواده آقاي باحال!!!

پنجشنبه پنجم مرداد 1385

 
سلام، اين تصوير منه... مادرم ميگه که من خيلي خوش تيپ هستم. در ضمن زخم معده هم دارم.

 

 
مادرم. دوست پسراي زيادي داره که يکيشون شاغله. مادرم ميگه که من با يه کم خوش شانسي يه روزي مي تونم سوپور بشم.

 

 
برادرم هنک. اون الان توي زندانه. وقتي آزاد بشه، اجازه نزديک شدن به حيوانات و وسايل آشپزخونه رو نداره.

 

 
مادربزرگم با ما توي تريلر زندگي مي‏کنه. او هميشه بوي بدي مي‏ده و دوست داره که مشروب بنوشه. مادربزرگم بداخلاقه و ترسناک.

 

 
پدرم. اون الان دور از ما و در ندامتگاه ايالتي زندگي مي‏کنه. وقتي که 55 سالش بشه قول داده بريم ماهيگيري.

 

 
خواهر کوچيکترم جيل. همه دندوناش ريخته. او داشته همزن برقي رو وقتي که مادرم کيک مي‏پخته ليس ميزده، که ناگهان پسر دايي جيم اونو روشن مي‏کنه و ...

 

 
ما واقعا به برادر بزرگمون افتخار مي‏کنيم. 27 سالشه و مي‏خواد دکتر بشه! او الان مي‏تونه اسمش رو بنويسه.

 

 
خواهر بزرگم الن. اون 15 تا بچه داره که هيچکدومشون شبيه هم نيستن. دچار بيماريه که همش بدنش مي‏خواره.

 

 
جترو پسرخاله بزرگمه. اون يکبار به مدت 53 روز حمام نرفت.

 

 
اين باک پسرخاله کوچيکمه. اون تا حدي باهوشه. بعضي وقتا مي‏خواد که دندونپزشک بشه. او همش داره رو دندوناي ما کار مي‏کنه.

 

 
اين دوست پسر خواهرمه. اسمش لاريه. او ماشينهاي چمنزني شهر رو تعمير مي‏کنه. خواهرم ميگه که اون پشتش خيلي مو داره!

 

 
مايکل. اون مي‏تونست بهترين دوست من باشه اما بوسيله يه اتوبوس کشته شد. من هنوز زيرپوش اونو مي‏پوشم.

 

 
جک رکوردار پرش با موتور. اون يه بار از روي 7 تا تريلر پريد. جک خيلي تصادف کرده و صدمه ديده و حالا واقعا يواش مي‏ره.

 

 
عموم مارک هنوزم مشکل داره. نمي‏دونه که توي زندگي چي مي‏خواد. اون قهرمان جنگ ويتنام بوده و الان توي يک فروشگاه عطر فروشي کار مي‏کنه.

 

 
برادرم فيل. سالها پيش توي شکار، گوش راستش صدمه ديده. به سختي چيزي رو ميشنوه و هميشه خيلي بدبو مثل پنير گنديده‏اس.

 

 
برادر دوقلوي من برت. اون 4 دقيقه از من بزرگتره. من ازش متنفرم.

 

 
مادر مادربزرگم. خيلي بامزه اس. هنوز تنباکو مي‏جوه و دوچرخه سوار ميشه. اون با مرداي جوونتر که دندون داشته باشن قرار ميزاره.

 

 
يکي از دوست پسراي مامانم. يه مشکل معده‏اي داره که همش صدا از خودش در مي‏کنه! من فکر مي‏کنم که اون باعث مرگ سگمون بود.

 

 
خواهرم مولي. يه مدتي نامه رسون بوده. خيلي دوست داره از کاسه توالت آب بخوره. سيگار هم مي‏کشه.

 

 
دايي ادي، تابستون رفت يه شهر ديگه. يه تکه از مجسمه آزادي افتاد و خورد توي سرش. اون از نظر I.Q در حد مرغه!

 

 
ما ويلي رو يه شب زير تريلرمون پيدا کرديم. مادرم داره بهش طرز استفاده از دستمال توالت رو ياد ميده.

 

 
برادرم بومر. مي‏خواد يه روزي پليس بشه. اون الان در بين ايالات گشت زني مي‏کنه و به آدماي بد، گير مي‏ده.

 

 
والت با مادربزرگم قرار گذاشته. اون توي يه زمين 7 هکتاري کدو تنبل پرورش ميده. اون دوست داره تو مزرغه دنبال مادربزرگم بکنه.

 

 
اسميت پسرداييم. اسميت در يک کارخونه ساخت قلاده سگ کار مي‏کنه. روزي 10 ساعت و 6 روز در هفته کار مي‏کنه. هر قلاده الکتريکي قبل از اينکه به بازار عرضه بشه روي اسميت تست ميشه.

 

 
عمو مت، تازه از زندان آزاد شده. هميشه دوست داشت که يه راهب توي کليساي محلي باشه.

 

 
اين پل، دوست پسر خواهرمه. پادوي شهرداره. او از بچه‏ها و آدماي پير متنفره. همسايمون خانوم دات از اون بخاطر اينکه روي بچه‏اش تف انداخته بوده، شکايت کرد.

 

 
برادرم جيمبو و همسرش. من فکر مي‏کنم که خيلي خوشگله (همسرش البته) . اونا اجازه بچه‏دار شدن رو ندارن.

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 6:37 توسط : ملودی

»» ««

مطالب قبلی